تبليغاتX
بیتوته

بیتوته

روز دختر مبارک

امروز در راه دانشگاه، سری به حرم حضرت معصومه زدم

خیل جمعیت مشتاق به طرف حرم روان بود. از در پشتی حرم وارد شدم. حرکت در زیر سقف های مقرنس و استشمام هوای دلچسب و معتدل حالم را جا اورد. اگرچه قبلا هم از این قسمت گذشته بودم اما به این اندازه روح نواز نبود.

برای اینکه به سرویس برسم سلامی دادم و سریع رفتم.

اگرچه اخر به سرویس هم نرسیدم.

امروز روز دختر هم هست.

این روز را به خودم، خواهرم فتانه و خواهر کوچک و نازنینم و تمام دختران دغدغه مند تبریک و تهنیت عرض می کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 17:4  توسط دختر بیتوته نشین  | 

عكس من

خيلي وقتي بود كه دلم ميخواست عكسم رو داخل وبلاگ بگذارم بالاخره آدميزاد دوست دارد يكي از عكس هاي قشنگش را به ديگران نشان دهد و من هم از اين علاقه بي بهره نبودم. اما فكر كردم ديدم گذاشتن عكس در اينجا براي من  محدوديت هايي را ايجاد مي كند و طبق اصول شرعي هم ممكن است پاي ما گير باشد فرداي قيامت. يا امروز دنيا. بالاخره تصميم گرفتم با ساختن يك وبلاگ جديد و قرار دادن دو تا از عكس هايم از دوستان خوب و صميمي اي كه من در اينجا پيدا كرده ام و البته خانم هم هستند دعوت كنم تا عكس هايم را ببينند و نظرشان را بگويند. تازه اينجا بود كه فهميدم وبلاگ مريم خانم و بانوي سيب پاك شده و من فقط توانستم مريم خانم را از طريق وبلاگ مدرسه اش پيدا كنم و از او دعوت كنم. البته مريم خانم لطف كردند و تا حدودي مرا در جريان چگونگي حذف شدن وبلاگ بانوي سيب قرار دادند. اما به هر حال هيچ پل ارتباطي براي ادامه ي دوستي هاي من با بانوي سيب باقي نمانده بود تا بتوانم از ايشان هم دعوت به ديدن عكس هايم كنم. اما نظر مريم خانم راجع به عكس ها برايم خيلي جالب بود. و تازه فهميدم كه مطالب من چه ذهنيت متفاوتي از واقعيت خودم را در ذهن ديگران ساخته است. خيلي دوست دارم بدانم شمايي كه مرا نديده ايد و مطالب وبلاگ مرا دنبال مي كنيد راجع به چهره ي من چه تصوري داريد؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 20:11  توسط دختر بیتوته نشین  | 

عروسی پسرخاله

اين پست مربوط ميشه به يكشنبه ي هفته ي پيش و جشن عروسي پسر خاله م
ميخواستم همان موقع كه از عروسي برگشتم اين مطلب را بنويسم -از بس شور و شوق داشتم- اما به تاخير افتاد تا امروز.
هرچند الان به اندازه ي ان موقع اشتياقي به نوشتن اش ندارم اما براي ثبت خاطرات اين كار را مي كنم
شب خوبي بود. اگرچه عروسي هاي ما بي سر و صدا و سوت و كور است و در تالار هم كار خاصي نمي شود كرد اما من و فتانه و تني چند از ديگر دختران فاميل به دعوت يكي از دخترخاله ها كه در جلوي تالار نشسته بود و برايمان جا گرفته بود دور يك ميز نشستيم تا با هم اصطلاحا جنگولك بازي در بياوريم و فضا را کمی به فضای عروسی نزدیک کنیم. من كه اهل رقص و رقاصي نبودم اما فتانه و دخترخاله ام كمي رقصيدند.اين دخترخاله اصولا از هر فرصتي براي انجام حركات موزون استفاده مي كند.و محال است در يك عروسي يا مراسمي كه مجاز به رقصيدن باشد نخواهد برقصد.چشمتان روز بد نبيند وقتي داماد براي دومين بار وارد تالار شد ما يعني من و دخترخاله شروع كرديم به جيغ کشیدن و فتانه هم با يك دست روي قابلمه اي كه جلويش روي ميز قرار داشت مي كوبيد و با دست ديگرش سوت مي زد.
ما هم كه سوت بلد نبوديم از ته حنجره جيغ مي كشيديم و از انواع و اقسام صداها براي مفرح كردن فضا استفاده مي كرديم! البته به جز چند نفري كه روبرويمان نشسته بودند و شاهد تلاش ما بودند كس ديگري قادر به ديدن ما و عملیات آهنگین ما نبود.من خودم را پشت دخترخاله ام قايم كرده بودم تا در تيررس ديد داماد يعني همان پسرخاله نباشم و تا مي توانستم جيغ مي كشيدم.
من در عمرم هيچ وقت اينطوري جيغ نكشيده بودم و تنها روي ترن هوايي ان هم در پارک مشهد
و به خاطر هيجان انگيز بودنش از اين جيغ ها كشيده بودم.جيغ هايي از ته حلق با آلارم و غلظت و شدت متفاوت كه واقعا حنجره مان را خشك كرده بود و ما را به سرفه انداخته بود. اين دخترخاله ام كه نيرو محركه ي من بود قاشق و چنگالش را به هم مي كوبيد تا به خيال خود بر هيجان موجود در فضا بيفزايد
اما زهي خيال باطل.نهايتا اين كار مي توانست هيجانات او را تخليه كند بی آنکه بتواند بر صداهای موجود بیفزاید. دختردايي كوچكم يكي از كساني بود كه ما در دیدش قرار داشتیم و از مشاهده ي مجاهدت هاي ما در جيغ كشيدن به خنده افتاده بود. از حرف فتانه هم که در پاسخ به جیغ های ما گفت "شما امشب چند بار زاییدید" کلی خندیدیم.
الحق و الانصاف اگر نتوانستيم كل تالار را به تكاپو بيندازيم لااقل دور و بر خودمان را طراوتی بخشيديم تازه کلی هم به خانواده ی داماد منت گذاشتیم که مجلس تان را شلوغ کردیم!
بعد از اينكه داماد رفت و ما هم شام مان را تمام كرديم در استانه ي ورودی-خروجی تالار و در ميان جمعيت آماده رفتن بودیم. يك لحظه ديديم داماد در حال ورود به تالار است بلافاصله به همراه دخترخاله همانطور كه ايستاده بوديم رويمان را برگردانديم و بي انكه كسي متوجه شود از همان جيغ هاي خركي كشيديم و از خنده ولو شده بوديم.به دخترخاله گفتم: اين داماد بيچاره براش سوال نشده اين صداها از كجاست؟! آخه واقعا من اين جيغ ها رو فقط توي تونل وحشت و سوار سورتمه شنيده بودم.
واقعا برام مهم بود بدونم داماد از اين صداها تعجب كرده يا نه.
ان شب دخترخاله قرار بود با ماشيني كه شوهرش از كسي گرفته بود دنبال عروس برود خيلي هم اصرار كرد که ما همراهش برویم و ما هم واقعا دوست داشتيم همراه او برويم چون مي دانستيم فوق العاده خوش مي گذرد و ابزار لازم را هم براي شاد كردن ما دارد. اما طبق معمول با فيلتر و ممانعت ولي دم -مادر- مواجه شديم. و از انجا كه مي دانستيم بهانه ي او -پدر- است و با اصرار هم راضي نمي شود
اصرار نكرديم اما كلي حسرت خورديم و آه كشيديم.
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 1:13  توسط دختر بیتوته نشین  | 

گفت و گویی با خدا

قبل از اينكه از پاي سفره بلند بشم با ناراحتي و بي حالي به خواهرم گفتم  "پ ر ي و د" شدم
فتانه با ناراحتي آهي كشيد. گفتم به خدا وقتي اينطوري ميشم نميخوام... حرفمو قطع كرد و گفت بسه ديگه نميخواد بگي. وسط غذاخوردنش بود و من غذام تموم شده بود.حرفي كه ناتموم موند اين بود:
به خدا وقتي اينطوري ميشم دوست ندارم از جام تكون بخورم و دست به سياه و سفيد بزنم
اين ها رو گفتم باب حرف رو با خدا باز كرده باشم
خدايا ميدونم دارم به كار تو دخالت مي كنم
مي دونم هميشه گفتند و ميگن كه دخالت تو كار تو خوب نيست
مي دونم شايد كار من خيلي زشته باشه كه ميخوام از چيزي كه تو افريدي انتقاد كنم
اما خدايا خودت بهتر از هركس ديگه اي ميدوني كه تو زندگي هيچ كس و هيچ چيز به اندازه ي تو به من نزديك تر و براي من محبوبتر و زنده تر نيست
تو هميشه تنها كسي بودي و هستي كه تو تمام لحظات زندگيم باهاش حرف مي زدم
تو تنها انيس و مونس من تو تنهايي هام بودي
من كه عددي نيستم بخوام به تو امر و نهي كنم يا از تو شكايت كنم
اما لااقل انقدر تو رو دوست دارم و باهات احساس صميميت مي كنم كه نميخوام تو گفتن حرفام با تو هيچ ترس و رودربايستي داشته باشم
خدايا ميخوام بگم اعتقاد قلبيمو
ميخوام بگم اگه تو جهان تبعيض و بي عدالتي هست
تو خودت هم تو افرينشت تبعيض قائل شدي
خدايا چند روز پيش كه با فتانه داشتم جايي مي رفتم
بهش گفتم خدا اگر واقعا عادل بود اگر مرد رو از نظر جسمي قدرتمندتر از زن افريده
اين قدرت را طوري محدود مي كرد كه تنها وقتي به اون نياز دارند و مجاز به استفاده از اون هستند بتونند ازش استفاده كنند نه اينكه براي زورگويي به ضعيف تر از خودش. نه براي ياغي گري براي زن و خواهر و مادر خودش
اگر خدا عادل بود ما را بي انكه كمترين اراده و اختيار و علاقه اي به "پ ر ي و د" داشته باشيم دچار نمي ساخت
اگر اين مسئله واقعا به خاطر خروج خون الوده هست مگر مردها خون الوده ندارند نه. اين نمي تونه باشه. پس چي مي تونه باشه
اينكه زن به خودش مغرور نشه؟!
نه اينم نمي تونه باشه
چون بالاخره بعضي از زن ها هيچ وقت گرفتار اين مسئله نمي شن
پس چي مي تونه باشه؟
پس اين درد و رنج و ناراحتي اي كه در اين مسئله متوجه زنان ميشه
دليلش چي هست؟!
فكر ميكنم انقدر مسائل ريز و درشت حداقل تو اين مملكت هست كه زنان باهاش دست به گريبان باشن
كه هيچ دفاع و توجيهي براي اين مسئله و ناراحتي هاي ان باقي نمي مونه
پس خدايا چي مي تونه باشه
بارها تو ذهنم تو دفتر خاطراتم ازت خواستم يه طوري به من بگي چرايي اين مسئله رو
اما هنوز پي به حكمت تو نبردم
آيا واقعا بايد باور كنم تو خود خالق تبعيض بوده اي؟!
نه نمي تونم .پس همچنان منتظر گرفتن جوابم مي مونم
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 0:2  توسط دختر بیتوته نشین  | 

حقیقت

قبلا در مورد ارتباط تلفني خواهرم با يك پسر ظاهرا بسيجي نوشته بودم فكر نمي كردم مخاطبان اينطور برداشت كنند كه من از روي عقده این مطلب را نوشته ام. من واقعا تصور و ذهنيت واقعي خودم را نوشتم.چه كنيم كه در جامعه اي زندگي مي كنيم كه عليرغم پيشرفت علم و تكنولوژي
بايد در پستو بمانيم و در همان جا منتظر درخشش نور سعادت باشيم و
براي رسيدن به اين سعادت به هيچ احد الناسي تا اطلاع ثانوي اطمينان پيدا نكنيم كه يك موقع به گمراهي و بيراهه كشانده نشويم اما امروز خواهرم با اين پسر براي اولين بار ديدار چهره به چهره داشتند
او راست مي گفت قلبش ناراحت است و البته فتانه كه اين را قبول داشت و با ديدن برخي شواهد عيني و گفتن ان براي من اين اطمينان در من هم به وجود امد
فتانه گفته بود كه او با پسرهاي ديگر يا بهتر است بگويم غالب پسرهاي هم سن و سالش متفاوت است
راست مي گفت.
نمي خواهم بگويم چه تفاوتي.ولي همينقدر بدانيد گاهي بعضي ادم ها كوچك اند.اما دل هاي بزرگي دارند.

و این ها را نوشتم تا بدانید نوشته ی قبلی من به خاطر جنگ و دعوا با خواهرم نبود بلکه عین درونیات و ذهنیات من بود. درونیاتی که پیش هیچکس قادر به بازگفتنشان نیستم. و این بزرگترین عجزی است که خداوند نصیب من کرده است.

=======================

هر چه سعی کردم کامنت خصوصی یکی از دوستان را پپاسخ دهم به دلیل مشکلات بلاگفا موفق نشدم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 23:49  توسط دختر بیتوته نشین  | 

گاهي كه خيلي به من فشار مياد

به خواهرم ميگم خدا آدمو براي كردن افريد

يعني با هر حادثه و اتفاقي يك حالي به انسان ميده

و اسمشم گذاشته ازمايش

بعد يادم افتاد كه قبلا يك اصل فلسفي خونده بودم كه همين مضمون رو  به نوع ديگه اي مي گفت

"جهان، مرتب در حال شدن است!"

من كه با خدا اين حرفا رو ندارم

اميدوارم از اين ازمايش ها سربلند بيرون بيام!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 19:33  توسط دختر بیتوته نشین  | 

يك اتفاق عجيب

اين پستو مي خواستم همون روزي كه اون اتفاق عجيب برام افتاد بنويسم.
دو سه روز پيش وقتي سوار اتوبوس شدم تا برم سركارم يه لحظه چشمم افتاد به قسمت مردونه و بگيد كي رو ديدم؟! اولش شك كردم كه خودش باشه و مات و مبهوت مونده بودم و پيش خودم مي گفتم نه اين اون نيست. شبيه اونه. بعد كه دوباره نگاه كردم ديدم نه بابا اين عين خودشه. اما واقعا جا خوردم از اينكه فهميدم نزديكياي ما زندگي مي كنه. و اصلا برام قابل هضم نبود اين مسئله. من همون مرتيكه اي رو ديدم كه اون روز به من شماره داده بود.
خداي من باورم نميشه اونو اينجا ببينم. مرتيكه خجالت نميشكه. تو اتوبوسم عينكم دودي زده كه بتونه حسابي چشم چروني كنه. من بايد حسابشو بذارم كف دستش. بايد برم بهش بگم مرتيكه واسه چي دختراي مردمو اغفال مي كني. اگه خداي نكرده من يه كم پام لغزيده بود معلوم نبود اين چه كار مي كرد. معلوم نيست تا حالا چند تا دخترو فريب داده و احساساتشونو به لجن كشيده.
اين جمله مدام تو ذهنم تكرار مي شد: "مرتيكه واسه چي دختراي مردمو اغفال مي كني؟"
اما من دستم به هيچ جايي بند نبود. من نه زورم بهش مي رسه و نه مي تونم حرفمو ثابت كنم.
اي خدا پس من چطوري ميتونم همجنسان خودمو از دست اين شيادها نجات بدم. چطور بايد با اينا برخورد بشه.
بلافاصله كه فهميدم اون كسي كه روبروي من نشسته خود مرتيكه شه تصميم گرفتم از جام كه قسمت بالاي اتوبوس بود بلند شم و برم روي يكي از صندلي هايي روبرويي پشت به اون بشينم. بعد ديدم اونجا افتاب افتاده و من اذيت ميشم. چرا من خودمو به خاطر اين مرتيكه اذيت كنم. اما و تا ايستگاه كه گذشت سريع جامو عوض كردم و با خودم گفتم اگه قرار باشه دوش افتاب بگيرم شرف داره كه بشينم روبروي اين مرتيكه ي عوضي.
اما اون بالا كنار من يه دختر ديگه نشسته بود و خيلي دوست داشتم برم بهش يه جوري ماجرا رو بگم بگم كه بيا بشين اين پايين. اون مرتيكه كه عينك دودي زده خيلي عوضيه. داره از زير اون عينكه تو رو ميخوره. اما هيچي نگفتم. گفتم بي خيال. اما هنوز اين جمله داشت تو ذهنم تكرار ميشد: "مرتيكه واسه چي دختراي مردمو اغفال ميكني؟"
اين هيچي.
برگشتني كه به سمت خونه سوار اتوبوس شدم همينجوري نگام به بيرون بود كه وقتي ماشين وارد خيابونمون شد يكهو چشمم افتاد به اين مرتيكه. يه لحظه جا خوردم و همينطور كه اتوبوس داشت از اون ميگذشت فهميدم كه اونم از ديدن من تعجب كرده و نگاهش طوري بود كه احساس كردم الان فكر كرده من از اين دختراي خرابم. واسه اين خيلي ناراحت شدم. اصلا از اينكه من تو يك روز اون رو زدو بار ببينم برام مثل يك توهم بود. مثل اين فيلما كه توش از اين چيزا واقعيت پيدا ميكنه. از فرط تعجب خنده ام گرفته بود. عصباني هم بودم. بيشتر از اين ناراحت بودم كه فهميدم خونه ش نزديكاي ماست. اي خدا يعني من بازم چشم تو چشم اين مرتيكه ميشم. خدايا من يه غلطي كردم تو چرا اينطوري اذيت مي كني؟ خدايا من كه هيچي براي دفاع از خودم ندارم تو خودت آبرومو نريز. اي خدا ببخش اين بارو. ديگه از اين غلطا نمي كنم. اين چيزا رو با خودم مي گفتم و از اتوبوس پياده شدم.
تازه از طريق يك واسطه فهميدم تو اون اداره اي كه اين مرتيكه توش كار ميكنه اصلا كارمندي به اون اسمي كه به من گفته بود كار نميكنه. يعني اسمشو به من دروغ گفته بود. اما من اسم واقعيمو بهم گفتم.
خدايا ميدونم اين چيزا رو بايد تجربه كنم كه واسم درس عبرت بشه خودت كمكم كن تا اشتباهمو هيچ وقت تكرار نكنم. خودت كمكم كن اي خدا.
خدايا ازت ميخوام كمك كن تا هيچ كس به دام اين شيادان نيفته.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 0:26  توسط دختر بیتوته نشین  | 

دعوا

امروز با فتانه زد و خورد كرديم حسابي. هميشه وقتي چيزي مي خره مثلا خوراكي يا هرچيز ديگه تا پولشو نگيره ول كن نيست امروزم با داداشم بعد از افطار رفته بود بيرون و من كه مي دونستم براي من و خودش چيپس و پفك خريده رفتم از توي كمد چيپس خودمو برداشتم تا بعدا كه مياد پولشو بهش بدم
وقتي اومد و ديد كه يكي از چيپس ها نيست مثل هميشه وحشيانه صداشو برد بالا و گفت پولمو بده
بعد بدون اينكه ذره اي صبر كنه رفت و كيفمو برداشت و من فهميدم از تو كيفم پول برداشته اما نمي دونستم چقدر. وقتي گفت هزار تومن برداشته بهش گفتم هزار تومنو بده برم بالا خورد كنم بيام بهت بدم گفت نه برو بالا هزار تومن خورد بيار من اينو بهت بدم.من هميشه برعكس اون بودم و براي گرفتن پولم به اون اوانس ميدادم و هيچ وقت سر و صدا راه نمي انداختم و واسه همين هميشه اين نوع رفتار اون برام واقعا ناراحت كننده س چون حداقل انتظار دارم بهم اطمينان داشته باشه كه پولشو ميدم. اما من كه ديدم اون مثل هميشه ياغي گري درمياره و حاضر نيست كه پول منو بده تا برم خوردش كنم كوتاه نيومدم و در حاليكه داشت پفك ميخورد زدم زير پفكش و همونجا خودمو اماده كردم تا با تمام قدرت بهش بزنم اما نمي دونم چرا هميشه اخر دعوا اثار دست اون روي صورت يا بدن من ميمونه ولي براي من روي اون نه
بعد از اينكه دعوامون با گفتن يكسري دري وري به همديگه تموم شد در ناحيه ي يكي از چشم هام احساس ناخوشايندي كردم. وقتي رفتم جلوي اينه به طرز باور نكردني اي ديدم پاي چشمم سياه شده و
اصطلاحا بادمجون دراومده
من به چشمام خيلي حساس هستم و اين واقعا باعث ناراحتي من شده بود كه چشمام اين شكلي شده به خصوص كه من بايد سركار هم برم و بالاخره اين براي من خيلي بده كه همكارام منو اينطوري ببينند اما نميخواستم فكر كنه كم اوردم  و سعي كردم جلوي ناراحتيمو بگيرم و گريه م درنياد تازه احساس كردم يه جايي اطراف لبم زخم شده دست زدم ديدم خون افتاده
هزار تومنمو كه از چنگم دراورد هيچ تازه ناقصمم كرد
هميشه از تبعيض هايي كه تو خونه بين من و اون بوده قلبم به درد مياد با نوشتن اين جمله اشكم جاري شد عيب نداره بذار بياد. اره داشتم ميگفتم تبعيض. اون با اينكه از خودش درامد نداره اما خرجش بيشتر از منه. هميشه اون ولخرج بوده و من مراعات مي كردم و قانع بودم
وقتي هم كه من در برابر ولخرجي هاي اون متوقع ميشم مامانم ميگه خوب تو از خودت درامد داري
و اين خيلي منو ناراحت ميكنه
من انقدر نيازهاي اساسي دارم كه با اينكه از خودم چندغاز درامدي دارم اما هيچ وقت نتونستم به اندازه ي فتانه براي خودوم چيز بخرم. چند روز پيشم بايد مي رفتم دكتر پول وزيتمو خودم دادم.اون موقع كه سركار نمي رفتم به خاطر جيب بابام بايد مراعات مي كردم الانم به خاطر جيب خودم 
تازه فتانه چند وقتيه كه با يكي از اين پسر بسيجي ها تو نت اشنا شده. پسره خير سرش بسيجيه و خيلي هم فعال. حالم به هم ميخوره از هر چي بسيجي اينطوري فعال. اره خلاصه فتانه از طريق وبلاگش با اون اشنا ميشه. به حساب ميخواستن تو فضاي مجازي يك گروه تشكيل بدهند و خلاصه اينطوري ميشه كه اينا با همديگه جفت و جور ميشن و هيچي كار گروهي هم هوتوتو.
فكر كنم پول شارژ ايرانسلاش از كل هزينه هاي من تو ماه بيشتر بشه كه ميشه
دلم ميسوزه خيلي با خودم ميگم كه اگه من به جاي اون بودم نميذاشت يه اب خوش از گلوم بره پايين
چون  همون يه باري كه وارد اين مسائل شده بودم هروقت ميديد من دارم با تلفن صحبت مي كنم يا اس ام اس مي زنم يه جوري نگاه ميكرد يا حرف ميزد كه من هر روز دنبال يه بهانه اي بودم تا رابطه مو با طرف مقابل قطع كنم. تازه من هزينه ي پيامكامو خودم مي دادم وگرنه حتما پيش مامانم حاشا مي كرد و ابرومو مي برد. حالا شايد بهتر بفهميد كه من چقدر تنها هستم. اين فتانه واسه من مثل كشيك مي مونه كه بره پيش مامانم زير ابمو بزنه. يه بار كه بو برده بود من نمازمو نخوندم گير داد و منم يه جورايي پيچوندم وگرنه كافيه حتي به دروغ بره پيش مامانم يه ادعايي بكنه اونوقت بيا و درستش كن
وقتي مي بينم واسه اون پسره بسيجيه كه راست يا دروغ ميگه ناراحتي قلبي داره سجاده پهن ميكنه و دعا مي خونه حالم ازش به هم ميخوره البته حالم از خيلي وقت پيش ازش به هم خورده بود وقتي مي ديدم نماز و قرانش به راهه اما يه جو فهم و شعور نداره و هيچ وقت نخواسته موفقيت هاي منو ببينه
حداقل جلوي ديگران ابروداري نكرده و هميشه من بودم كه سعي كردم از خيلي چيزا چشم پوشي كنم
تا جلوي ديگران حرمتمون شكسته نشه
ايشالا يه شوهر گيرش بياد ببرتش يه شهر ديگه و براي هميشه از شرش خلاص بشم و هيچ چيزي هم باعث نشه كه ذهنم به خاطرش درگير بشه
مي دونم اينجا هنوز كساني هستند كه گهگداري ميان سر ميزنن. خالصانه و عاجزانه ازشون ميخوام براي من دعا كنند. براي خوشبختي من براي موفقيت من. ازشون ميخوام دعا كنند كه هميشه بر جهان خوبي ها حاكم باشه و بدي ها ريشه كن بشه. ازشون ميخوام براي حاكم شدن انسانيت بر جهان دعا كنند. براي از بين رفتن ظلم ها و ستم ها دعا كنند
راستي نگفتم چرا من به چشام خيلي حساسم. آخه وقتي من كلاس سوم ابتدايي بودم
موقع امتحان انشا چون ميدونستم هميشه يكي از موضوعاتي كه بهمون ميدن توصيف يكي از فصل هاي سال هست من از قبل يك مطلبي در مورد يكي از فصول سال آماده كردم و با خودم بردم تا از روي اون بنويسم يعني همون تقلب. بعد خوب به خاطردارم اون موقع دانش اموزها پشت سر همديگه توي سالن نشسته بودند و به سوالات جواب ميدادن. دقيقا پيش بيني من درست از اب دراومد و بايد يكي از فصل هاي سال را توصيف مي كردم. خلاصه از روي اين برگه نوشتم و بعدش خانوم معلم مون بالاي سرم حاضر شد. اما بعد از اينكه نوشتن من تموم شده بود. معلمم از اين ادماي بدعنق بد دهن. اومد گير داد كه تو از روي چيزي اينو نوشتي؟! منم گفتم نه. حالا شما فكر كنيد من الان وقتي مي خوام دروغ بگم چشام داد ميزنه و قيافم تابلو ميكنه كه دارم دروغ ميگم. اون موقع چطوري داشتم دروغ مي گفتم .بعد معلمه چند بار اين سوالو تكرار كرد كه از روي چيزي نوشتي. منم مي گفتم نه و انكار مي كردم. بعد گفت اگه از روي چيزي نوشته باشي خدا چشاتو كور كنه. از اون موقع به بعد من هميشه تو هول و ولاي اين نفرين اون خانم معلمه هستم
اشكم خشك شده بود اين اخري دوباره دراومد

خلاصه دعا كنيد

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 23:57  توسط دختر بیتوته نشین  | 

دزدي وبلاگي

ديروز وقتي براي مشاهده ي نظراتم وارد مديريت وبلاگم شدم ديدم از آخرين مطلب من با عنوان "نياز و خويشتن داري" خبري نيست و به طرز كاملا مشكوك و غير منتظره اي حذف شده است. 

از آنجايي كه اين پست به عنوان ثبتي از جزئيات زندگي ام برايم بسيار ارزش داشت از دست دادنش برايم قابل تحمل نبود. تنها راهي كه براي بازيابي داشتم باز كردن وبلاگم به صورت ورك آفلاين بود. خوشبختانه از اين راه توانستم مطلبم را به دست آورم اما براي من جاي سوال است چه كسي مطلب مرا حذف كرده است؟

بيشتر ظن من به عوامل بلاگفاست. چون اولا در اطرافيان من فقط فتانه مي داند اينجا متعلق به من است كه او هم بعد از ركود روابط دوستانه به اينجا سر نمي زند و اصلا كاري به مطالب من ندارد. ثانيا اصلا پسورد وبلاگ مرا هيچكسي ندارد و به فرض محال اگر يك موجود خارق العاده غير از يك ادميزاد بخواهد از سيستم من وارد وبلاگم شود حتما بايد پسورد را وارد كند. ثالثا اگر قضيه هك پسورد هم در ميان باشد كه در اينصورت خودم نمي توانستم وارد مديريت وبلاگم شوم.

پس مي ماند فقط يك گمان و آن دست داشتن يك عامل آشنا به ساختار بلاگفاست!

اما باز مطمئن نيستم و دوست داشتم مي فهميدم دقيقا علت چه بوده است!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 1:25  توسط دختر بیتوته نشین  | 

اصلاح صورت

سلام
با مامان ميريم كفش بخريم دايي قبلا از يك كفش فروشي كه كفش هاي طبي خوبی مي فروشه صحبت كرده بود آدرسشو مي گيريم و ميريم همون جا
همه ي كفش طبي هاش ساده و بي قيافس اما براي من راحتي پام مهمتره قيمتا همه بالاي 25 تومنه
بعد از كلي وسواس و ترديد بالاخره يه كفش انتخاب مي كنم و يه تراول از كيفم درميارم و جلوي مامانم ميدم دست فروشنده میایم بیرون. توي راه يه فلافل فروشي مي بينم و به مامان پيشنهاد ميدم بريم فلافل بزنيم تو رگ. مامان استقبال می کنه. ميريم داخل مغازه. مغازه خيلي كوچيكه و با دو سه نفري كه اون جا مشغول خوردن ساندويچ هستند پر شده. ما هم دو تا ساندويچ مي خريم و مشغول ميشيم به خوردن. مامان اولين ساندويچشو كه تموم مي كنه ميگه خيلي چسبيد يكي ديگه م بگير. من با خنده به مامان میگم خداييش با شوهرت بياي بيرون انقدر بهت مي چسبه؟! و اونم میگه نه. به فروشنده ميگم دو تا ساندويچ ديگه هم بده. خلاصه دلی از عزا در میاریم. به مامان ميگم آدم بدون مرد كه بياد بيرون بهش خوش ميگذره و با مامان می خندیم.

حالا از اون روز چند روزيه كه ميگذره. امروز مامان خودش بهم پيشنهاد داد صورتمو اصلاح كنه منم استقبال كردم قبلا به مامانم گفته بودم كه من هيچ وقت براي اصلاح صورتم منتظر شوهر نمي مونم يعني دوست دارم اگه میخوام اصلاح کنم به خاطر خودم اين كارو بكنم نه كس ديگه اي
خلاصه امروز كه مامان خودش پيشنهاد داد منم قبول كردم. واي نمي دونيد وقتي اومد بند به صورتم بندازه جيغم رفت هوا و همينطور کلی بد و بیراه می گفتم به هر چی زن تو عالم که به خاطر شوهراشون خودشونو به فلاکت میندازن. یعنی می خواستم به مامان اثبات کنم من به خاطر خودم حاضرم این دردو تحمل کنم ولی برام قابل قبول نیست به خاطر یه مرتیکه بخوام عذاب بکشم. صورتم داغ داغ شده بود. چشمامو بسته بودم و داد مي زدم. فتانه وایساده بودم جلوی روی من و داشت می خندید و می گفت صورتت شده عین لواشک ابجي كوچيكمم كه مي خنديد فكر ميكرد من دارم فيلم بازي مي كنم. خلاصه اولش خيلي دردناك بود بعد كه تموم شد  حس مي كردم تمام سلول هاي صورتم به جنش و جوش افتادن. يه كم هم زير ابروهامو تميز كرد البته صورت من زياد مو نداشت وگرنه بدبخت مي شدم
امشبم كه رفتيم خونه ي داييم بعضيا يه جوري نگاه مي كردن ما هم با هم هماهنگ كرده بوديم به روي خودمون نياريم جالب اينجاست اونجا مامان يه طوري به من نگاه مي كرد و مي خنديد كه انگار اولين باره داره منو مي بينه من گفتم آخرش تو منو چشم مي زني
حالا خوبه اينقدرها هم فرق نكرده بودم اما خوب بالاخره هركسي دست پخت خودشو دوست داره
فكر مي كنم اون روزي كه با مامان رفتيم كفش بخريم
و من جرينگي پول كفشو دادم
مامان ديگه براش جا افتاد كه  من بدون شوهر می تونم خودمو اداره کنم و لازم نیست خوشبختی رو فقط توی ازدواج ببینه. واسه همینم تونست خودشو متقاعد کنه که یه دختر قبل از ازدواج هم می تونه صورتشو اصلاح کنه بدون اینکه ایرادی داشته باشه.

راستی فردا هم عروسی داریم. ظاهرا قرار نیست بی سر و صدا برگزار بشه. اميدوارم

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 1:11  توسط دختر بیتوته نشین  |