آخیش بالاخره یه سیستم گیرم اومد و تا از دستم نرفته هر چی میخوام بنویسم
راستش تو همه پست هایی که تا الان زدم چون با موبایل می نوشتم و با موبایل هم بیشتر از پنج شش خط نمیشه نوشت و همون پنج شش خط هم اگر وسط نوشتن نپره واقعا نفس میخواد خیلی از چیزها از قلم افتاده. دیشب کلی چیز نوشته بودم (با موبایل دو سه خط نوشتن خیلیه که یه دفعه گوشی خاموش روشن شد و تمومش پرید و کلی رحمت فرستادم به باعث و بانی این وضع).
فعلا اینجا به ناگفته های پست قبل اشاره کنم.
غرض از پست قبل این بود که بگم تو روز عاشورا هم که مثلا ما آزاد هستیم و مشروعیت برگزاری این مراسمات رو داریم زنان در حبس ومحدودیت به سر می برند. میخواستم بگم برای کسانی مثل من که تو این روز به خاطر شلوغ بودنش اجازه ی بیرون اومدن از خونه نداریم این حکومت با رژیم شاه چه فرقی داره چون تو اون رژیم برگزاری این مراسمات چون آزاد نبود مردم حق حضور نداشتند و الان هم که آزاده ما به بهانه های مسخره ی دیگه حق حضور نداریم. البته یه چیزی بگم. دیروز خدا مثل همیشه رحمتش رو مشمول حالم کرد و اون حسرت مونده بر دلم رو تونستم بعد از ظهر جبران کنم.
حول و حوش ساعتای ۱۴:۳۰ مامانم رو به بهانه ی اینکه "صبح به این خاطر زود برگشتم خونه که از سرکارم بهم زنگ زدند گفتند بعد از ظهر کارت داریم" زدم بیرون (امیدوارم فهمیده باشید چی گفتم). البته واقعا کار هم داشتم. ولی لازم نیست آدم دقیقا همه چیز رو توضیح بده. با فتانه اومدیم بیرون. هرچی صبح با هراس و اضطراب به خیابون اومده بودم این بار در کمال ارامش و احساس اختیار تام به خیابون اومدم و تا حرم و اون طرف تر از حرم هم رفتیم.
خلاصه از بس راه رفتیم دیگه رمقی تو پامون نمونده بود و با کلی خستگی به خونه برگشتیم.
خدا رو شکر میکنم که این حسرت به دلم نموند. خداییش اگه بخوادبه خاطر این چیزا هم به دل ادم حسرت بمونه خیلی ستمه
فعلا
الان که من دارم با خیال راحت می نویسم استاد سر کلاسه
به خاطر تمام روزهایی که نتونستم از شکلک استفاده کنم شکلک می ذارم











+ نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 14:27  توسط دختر بیتوته نشین
|
امروز بالاخره به بهانه اينكه بايد برم سركارم و البته شنيدن كلي غر و نق از مادرم كه اين چه كاريه كه روز عاشورا هم بايد بري و اين ها از خونه زدم بيرون. البته از نبود بابام استفاده كردم وگرنه قطعا نبايد فكر بيرون اومدن تو روز عاشورا ولو به خاطر كار به سرم ميزد. خلاصه اولين عاشورايي بود كه من ميرفتم تو خيابون و هييت ها رو از نزديك ميديدم. نميدونم هرسال اينقدر هييت تو شهرمون مراسم اجرا ميكردند يا امسال اينقدر باشكوه بود. خيلي دوست داشتم تا اطراف حرم رو هم برم و با خيال راحت شاهد مراسم دسته جات و هييات باشم اما تا همون مقدارش هم با كلي واهمه از اينكه بابام من رو ببينه جلو رفته بودم و صورتم رو با شال كردنم پوشونده بودم تا يه موقع از توي اين همه جمعيت بابام منو نبينه كه ديگه چون اسلام بخاطر حضور من در خيابان ان هم در روز عاشورا به خطر مي افتاد انوقت من مهدور الدم ميشدم.
از خداوند منان ميخواهم هرچه زودتر اين بساط ظلم و زور را برچيند.
+ نوشته شده در یکشنبه ششم دی 1388ساعت 12:7  توسط دختر بیتوته نشین
|
اين چند روزه كه تعطيل بودم و هيج بهانه اي براي بيرون رفتن از خونه نداشتم خيلي حوصله ام سر رفته و حتي حس خوندن درسامم ندارم و هيج چيز سرگرم كننده اي هم ندارم. انقدر هم به موبايلم ور رفتم كه خودم خسته شدم. تلويزيون اينجا هم مثل خيلي از كشورهاي ديگه شبكه هاي متنوع نداره و از كامپيوتر هم كه خبري نيست كه يه فيلم كارتوني بذارم ببينم يه كم روحيه ام عوض بشه. منم كه تو اين شرايط دقيقا ميشم مثل يك لاشه كه هيچ انگيزه اي براي زندكي كردن نداره. ميدونم كه جووناي زيادي تو وضعيتي مثل من بسر ميبرند و از اين وضع به ستوه اومدند و اين عقده ها روحيه شون رو خسته و فرسوده كرده اما نمي دونم ما چه گناهي كرديم كه بايد تو اين دو روز دنيا انقدر ناخوش باشيم و به اسم دين خيلي از خوشي ها رو برامون حروم كنند.
+ نوشته شده در شنبه پنجم دی 1388ساعت 22:39  توسط دختر بیتوته نشین
|
چقدر خوشحالم از اينكه بدون اينكه فشاري متوجه ام باشد در ميهماني هاي گهگاه اقوام پدر و مادرم شركت نمي كنم. در اين مهماني ها يك مشت ادم جزم انديش مي بيني كه خيلي خوب حجاب ميكنند و گاهي فقط نوك دماغ شان قابل رويت است كه بايد خدا را شكر كنيم كه اعراب جاهلي با اين قسمت از صورت زنان تحريك نميشوند وگرنه پوشاندن ان هم واجب ميشد كه البته به نظرم ببوشانند جلوه بهتري دارد.
غير از حجاب در روضه هاي زيادي شركت ميكنند و جلسات قران تشكيل ميدهند اما دهانشان به غيبت گويي و بدگويي عليه همديگر هرز است.به تازگي شنيده ام كه همان عمه اي كه در دوره خردسالي ام، توانسته بود بخت مرا پيشگويي كند، از اينكه سينه دخترش كرچه زده است ذوق مرگ شده.
خدايا پناه ميبرم به تو. خودت عاقبت به خيرمان كن.
+ نوشته شده در شنبه پنجم دی 1388ساعت 16:10  توسط دختر بیتوته نشین
|
از انزمان كه جوانه زدن در اين زمين به انحصار تخم هاي نر درامد، بسياري از گل ها خشكيدند و بسياري از شكوفه ها از رشد بازايستادند.
+ نوشته شده در جمعه چهارم دی 1388ساعت 13:14  توسط دختر بیتوته نشین
|
من با كلي اميد اومدم به وبلاگم سر زدم كه ببينم به مطلبي كه نوشتم چه جواب هايي داده شده، در كمال ناباوري ديدم هيچ كس جوابي نداده.
اخه چرا به نيازهاي من بي توجه هستيد.
هيچ ميدونيد دل يك دختر معصوم و مظلوم رو شاد كردن چه ارزشي داره؟! به نظرم به قدر قطرات اشكي كه براي امام حسين ميريزيد.
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 18:33  توسط دختر بیتوته نشین
|
من مي گويم بزرگترين مصيبت بشر از خودش شروع شد. اگر اين ادم هاي شهوت پرست اوليه وقتي مكافات دنيا را ديدند به خاطر لذت جويي هاي حيواني خود، بچه نميساختند و نسل بشر را گسترش نميدادند حالا اين همه ادم اسير و گرفتار دنيا نميشد. پس لعنت به اين انسان كه اين همه ادم را فداي هوس بازي خود كرد.
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 0:13  توسط دختر بیتوته نشین
|
يكي از دوستان اينجا امده از 5 زنه بودن مهاجراني البته با ترديد نوشته، من هم قبلا اين شايعات را شنيده ام اما براي تاييد يا تكذيبش از دوست خوبم كه لينك مكتوب را به من معرفي كرد ميخواهم در اين مورد توضيح دهند. منتظر ميمانيم.
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 23:33  توسط دختر بیتوته نشین
|
امشب يكي از اون معدود شب هايي بود كه مادرم دوست داشتني ترين مادر دنيا شده بود.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 0:11  توسط دختر بیتوته نشین
|
اه چقدر يكنواخت شده اينجا. من باز با وجود نداشتن سيستم يه دو خطي اپ ميكنم اين ادمايي كه سيستم صحيح و سالم دارن يه كامنت خشك و خالي هم زورشون مياد بنويسن. چقدر از اين خصلت بي تفاوتي ايراني ها حالم به هم ميخوره.
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 22:7  توسط دختر بیتوته نشین
|